امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

پایان انتظار

دوران بارداری با تمام سختیهایی که دارد لحظات نابی دارد که تا آخر عمر حسرت تجربه ی حس آن روزها را با خودت یدک می کشی . زمانی که فرزندت در وجودت تکان می خورد واین حس را با هیچ کلمه ای نمی توانی توصیف کنی واین را فقط یک مادر می فهمد. مشکلاتی هم هست مثلا من در آن دوران دچار فتق ناف شده بودم وشکمم به شدت درد می کرد بطوریکه اصلا خم نمی توانستم بشوم ونمازم را هم باید پشت میز می خواندم . آخرین باری را که مطب دکتر رفتیم تاریخ 10آذرماه روز شنبه را برای سزارین تعیین کرد .روز ازدواج حضرت علی وحضرت فاطمه بود وما از این بابت خوشحال بودیم . ما سعی داشتیم تا قبل از تولد امیرمحمدساختن خانه راتمام کنیم وبه منزل جدید برویم که علی رغم تلاشهایما...
3 مرداد 1392

برای همسرم...

مر د من ...!! از آن مردهایی نیست که تو بپسندی ... از آن مردهایی نیست که برایت ستاره بچیند... فقط از آن دسته معدود مردهایی است که ... وقتی نمیبینیش انگار چیز بزرگی کم داری ... چیزی قد دوست داشتنهایت که با هیچ کس تکرار نمی شود!!! ...
3 مرداد 1392

من زاده شدم دوباره باتو

اینها را برای تو می نویسم .برای تو که آن روزها قلبمان یکی شده بود وبا هم نفس می کشیدیم. برای تو که به شوق دیدن روی ماهت ساعتها به دعا می نشستم. برای تو که با اولین گریه ات عمیق ترین لبخند را به قلب من نشاندی ومن سخت منتظر روز دنیا آمدن توبودم. تولد تو تولد من هم بود واین نور امیدی بود که به زندگی ما می تابید. زمانیکه دکتر سونو کرد وخبر از آمدن پسری داد همه خوشحال شدیم و سر از پا نمی شناختیم . آیدا هم به نوبه ی خود منتظر آمدن کودکی بود که برایش کادو می آورد واین موضوع برایش جالب ودر عین حال عجیب بود ومرتب روز شماری می کرد ویکی از لذت بخشترین کارها زمانی بود که می نشستیم ومنتظر تکانهای کوچولوی دوست داشتنی می شدیم. ...
3 مرداد 1392

روزهای خوب...

از وقتی که فهمیدیم به زودی یه فرشته کوچولو می خواد وارد دنیای ما بشه زندگیمون رنگ دیگه ای پیدا کرده بود همش در تکاپو بودیم تا کارهای عقب موندمون را انجام بدیم و خودمون را برای ورود مهمان عزیز آماده کنیم این وسط کارهای آیدا هم دیدنی بود ساعتها کنار من می نشست ودست روی شکمم می گذاشت وبا زبان بچگانه با نی نی صحبت می کرد. نمی دانم چرا اما به دلم اثر کرده بود که فرزندم پسر است ویاد روزهایی می افتادم که در مدینه النبی بودیم وبا رضا نذر کردیم که اگر پسری داشتیم اسمش را محمد بگذاریم. رضا همیشه می گفت محمد زیباترین نام جهان است ومن با اینکه سونو نکرده بودم اما هرزمان که می خواستم با کودکم صحبت کنم بی اختیار می گفتم محمدم... چه عشقی بود ک...
3 مرداد 1392

خبرخوش

سال 87 سال خوب وپربرکتی برای خانواده ی ما بود درواقع بعد از مریضی من وروز های سختی که گذراندیم خبر بارداری من دوباره شور ونشاط را به خونه برگردوند.ما تصمیم داشتیم جمعمون را 4 نفره کنیم وهمه چیز با برنامه ریزی بود از برنامه غذایی گرفته تا دعاهایی برای سلامتی بچه و... ماجرا از اینجا شروع شد که چند روزی حال خوبی نداشتم حالت تهوع ومعده درد اولین چیزی که به فکرم رسید اینکه نکنه دوباره خونریزی معده کردم از این فکر مو به تنم سیخ شد خیلی ترسیده بودم نمی دونستم چکارکنم با دوستم درد و دل می کردم گفت نکنه حامله هستی .خونه که اومدم به حرفهاش فکر کردم خیلی هم بیراه نمی گفت بدون اینکه به رضا بگم بیبی چک گرفتم و امتحان کردم دل توی دلم نبود جواب مثبت ش...
3 مرداد 1392

مریضی من وتنهایی دخترم آیدا

چهارم دیماه سال 86 برخلاف سال قبل برای من خوب نبود .در واقع خیلی سخت بود ماجرا از آنجا شروع شد که من باید دندانم را جراحی می کردم بعد از عمل از ترس اینکه درد زیادی داشته باشه مرتب پروفن خوردم اون هم در حالتی که غذا نمی تونستم بخورم ونتیجه اش این شد که دچار خونریزی معده شدم اوایل که دکترها فکر می کردند مربوط به جراحی می شه بعد از مدتی دکتر حیات بخش گفت که باید اندسکوپی کنه که این در نوع خودش خیلی عذاب آور بود بالاخره فهمیدند که خونریزی معده کردم اون دوران چه بر من گذشت فقط خدا می دونه یکماه تمام توی خونه مامانم بستری بودم وجدای از مریضی افسردگی گرفتم طوری که حتی با رضا وآیدا هم حرف نمی زدم آن زمان روی روحیه دخترم خیلی تاثیر گذاشته بود بعدها ف...
3 مرداد 1392

آیدا به روایت تصویر

  خانم حنا وبابا رضا آیدا خانوم ودایی مهدی وپسرخاله احسان خانوم گل وبابایی در موزه جنگ جشن تولد دو سالگی آیدا جان عاشق این عکس با مقنعه هستم کیک تولد دوسالگی آیدا ودختر خاله نیلوفر جشن تولد 4سالگی آیدابه همراه مهسا ونیلوفر(دختر خاله ها) از راست به چپ:امیرحسین ،مهسا،آیدا،نیلوفر جشن تولد 5سالگی آیدا به همراه بچه های مهد کودک باغ فرشته ها(شایان پسر نجمه ومهسا وآیداو... آیدا درمهد امینا آیدا درخواب ناز آیدا درمحوطه هتل طرقبه مشهد(این لباسش را از مکه اورده بودم که وقتی می پوشید خیلی ناز      می شد قربون ژست گ...
3 مرداد 1392

سفر به سرزمین نور

چهارم دیماه 84روز تولدم یک هدیه جالب از رضا گرفتم که هم باعث خوشحالی شد وهم ناراحتی در واقع یک حس دوگانه داشتم .رضا دوتا فیش سفر به مکه گرفته بود وبه عنوان هدیه که واقعا سورپرایز بود به من داد اول از خوشحالی جیغی کشیدم وگفتم واقعا ما می تونیم بریم مکه اما یک دفعه یه غمی رو دلم سنگینی کرد آیداخیلی کوچیک بود با اینکه دلم پر می کشید که برم مکه گفتم فیشها را باید پس بدی من نمی تونم آیدا را تنها بگذارم هرچی رضا بیشتر اصرار می کرد من بیشتر دچار دلهره می شدم خلاصه اینکه به من گفت تحت هیچ شرایطی فیشها را پس نمی دهد وبه این ترتیب 18 فروردین ماه 85 ما عازم مکه شدیم من مدتها قبل از سفر با آیدا صحبت کرده بودم وبرای این روز آمادش کرده بودم قرار شد پیش م...
3 تير 1392

برای امام زمانم...

  امشب یکشنبه وشب تولد امام زمان (نیمه شعبان )است از بیرون صدای مولودی میادهمه خیلی شادن واحتمالا الان خیابونها هم شلوغه وهمه دارند شربت وشیرینی پخش می کنند اما من دلم گرفته ...         آقا               من اصل انتظار تو را برده ام زیاد                          با انتظارهای فراوانم از شما ...              ******************************************...
2 تير 1392